خرید بک لینک
باید بپذیریم که قطعه قطعه ایم، باید بپذیریم که چیز واحدی به عنوان "من" وجود ندارد.وقتی داشتم با او درباره "آن چه که نیستم" حرف میزدم خیلی راحت تر بود از گفتن "آن چه که هستم" و همه چیز روان بود تا وقتی که گفت "داشتم می رفتم اغذیه مقدم کتلت بخورم" همان جا که با هم رفتیم.ما خیلی جاها با هم رفته ایم و خیلی کارها با هم کرده ایم ولی آنجا را یادم نمی آمد، گفت شاید یادت نیست، نزدیک نشر چشمه، آنجا هم هر دو زیاد رفته بودیم ولی نه با هم، و ادامه داد "همون که میز و صندلی هاش رو چیده دم در ..." و من داشتم ساندویچی های توی ذهنم را مرور می کردم که پرید وسط تصویرهایم:"مطمین باش با هم رفتیم با کسی غیر از تو اونجا نرفتم"سکوت کردم و تصویرهای با هم بودنمان توی اغذیه فروشی های شهر مثل عکسی که یکی از پونزهاش بکند چپکی شد وارفت ،و شروع کرد به چرخ خوردن روی گوشه پونز خورده به دیوار خاطراتم، عکس های اغذیه فروشی را توی گوگل سرچ کردم، من هیچ وقت آنجا نرفته بودم،این ذهن هر جایی ماست که تصویرهای قدیم را روی عکس های جدید مونتاژ می کند، و جا بجایی هایی انجام می دهد،جایگزینی های غیر اردای!  شاید تصویر کسی آن وسط ها مخدوش شود،به طرز بیرحمانه ای حذف شود و یا خلواره تر! با تصویر کس دیگری عوض شود! حالا توی خاطرات قدیمش هم، من جای او  را گرفته بودم، ذهنش مرا گذاشته بود جایی که هیچ وقت نبودم، جای کسی که حالا چند وقتی می شود نیست و البته من می دانم که ناپدید نشده است، می دانم که به حیات حسی و ذهنیش در وجود او ادامه می دهد و خیلی مصرانه تر از قبل می خواهد که باشد!همان طور که من شاید در ذهن مردهای قبل از او ... و همان طور که مردی در ذهن من قبل از او ... و همان طور که او در ذهن زنی که

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:36

وقتی داشتم ترمه خیس را روی چهارپایه صاف می کردم که موقع خشک شدن با نقش های سبز و قرمزش چروک نخورد تو آمدی...در گذرگاهی که میروم، سر پیچ ، درخت توت کهنسالی شکوفه کرده، می ایستم و تمام هوای دور و برم را می بلعم، تو می آیی و زیبایی بنیاد می شود.چه سرخوشانه و بی گزند دوستت دارم. و جواب آخرین  سوال  مرا چه گشاده داده ای... جور من! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 11:6 توسط باد  | 

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:36

چرا هر بار که دست های مرا گرم می کنی توی دست هات رو به یک افق باز است؟ دیشب توی خوابم ایستاده بودم رو به پنجره و داشتم بیرون را نگاه می کردم دست هایت را از پشت گذاشتی توی دست های من و سرت را بین شانه و گردنم، من سرم را چسباندم به سر پر موی وز وزیت، با همان موهای بلند جنگلی که عاشقشان بودم و با هم بیرون را نگاه کردیم که هیچ خط و مرزی در آن پیدا نبود. فقط نور بود و نور مثل یک اقیانوس ما را احاطه کرده بود. همه چیز عجیب آرام بود و اشیا تبدیل شده بودند به جانداران بی صدا و هوشیار و از ما که شبیه یک حجم در هم آمیخته چهارپا بودیم مراقبت می کردند. + نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 11:0 توسط باد  | 

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:36

صفحه بندی